صدر الدين علي بن ناصر الحسيني ( مترجم : رمضان على روح الهى )

39

زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى )

درگذشت سلطان محمود فرزندش ، ابو سعيد مسعود بن محمود بن سبكتكين ، شاهى يافت و از غزنه سپاهى به جانب ايشان روانه ساخت تا با آنان كارزار كند ، كه از برابر اين سپاه گريختند و بسيارى از ايشان اسير شدند و به قتل آمدند . او بزرگ سركردهء آنان را ، كه نامش امير يبغو ارسلان و معروف به اسراييل بن سلجوق بود ، به اسارت گرفت . او را به غزنه فرستادند و در دژى در بند كردند و او در آنجا بمرد و دو فرزند ، كه يكى از آن‌دو قتلمش بود ، از او بماند . « 1 »

--> به رهبرى اميرانشان - يغمر ؛ بوقه ؛ كوكتاش ؛ قزل ؛ منصور ؛ اناس اوغلو ( اوغلى ) - از جيحون گذرانيد و آنان را در مناطق مختلف خراسان - در فراوه ، سرخس و ابيورد - جاى داد . نك . به : گرديزى ( ص 85 - 84 ) و نيشابورى ( 14 - 13 ) و بندارى ( 5 ) . « تركمانان عراقى » ، كه بيهقى و ابن اثير از ايشان سخن مىكنند ، در شمار اين سلجوقيان بودند . آنان را ازاين‌رو اين نام نهادند كه در عراق فارس منزل كردند و گروه‌هاى مستقل و بزرگى از ايشان در آنجا باقى ماندند . ( 1 ) . در منابع بعدى اين رخدادها به روزگار سلطان محمود مربوط مىشود . بااين‌همه ، بندارى ( 7 - 6 ) و نويسندهء ما ( حسينى ) به وقوع آن‌ها در روزگار سلطان مسعود اشاره دارند . راوندى مىنويسد كه وقتى سلطان محمود از نيروى ارسلان ( اسراييل ) آگاه شد ، از رودررويى با وى تن زد . از پى آن ، راوندى از زبان ارسلان اين سخن را مىآورد كه اگر سلطان محمود را فيل است ، ما را تير است و اگر جنگ در ميان ما درگيرد ، ضامنيم كه سپاهش را به غربالى بدل كنيم . در گرديزى ( 66 ) اينسان است كه ارسلان ( اسراييل ) در برابر سلطان هيچ مقاومتى نكرد و به صحرا گريخت ، اما بعدا گرفتار آمد . پيشتر نيز شايع گشته بود كه هم‌پيمان ارسلان ، على تكين ، گريخته است ، اما معلوم شد كه سلجوق‌زادگان ، اسراييل و گروهش ، به صحرا گريخته و در ميان شن‌ها نهان گشته‌اند . سلطان محمود گروهى از پى ايشان فرستاد كه جاى آنان معلوم كردند و ايشان را نزد وى آوردند . در منابع ديگر اين گونه است كه سلطان محمود به‌خوبى از نيرو و شمار فراوان سلجوقيان آگاه بود . ازاين‌رو بر آن شد كه ارسلان را گرفتار آورد ، با اين نيرنگ كه كس به نزدش فرستاد تا او را آگاه كند كه محمود و مسلمانان به حملات پياپى به هند دست‌برده‌اند و مردم بسيارى در قلمرو اسلام در اين يورش‌ها دستى دارند ، و اين در حالى است كه او ( يعنى سلطان محمود ) در هيچ‌يك از ايشان ( سلجوقيان ) ميلى به انبازى در اين خجسته كارها نمىبيند و آنان فوجى براى اين كار نمىفرستند . ازاين‌روست كه او سخت سرگشته است و اميد دارد كه ميان خود و ايشان دوستى و راستى بنياد كند ، و از آنجا كه اين زمان راه دورى در ميان آنان است ، بايد كه فرماندهء خود را بفرستند تا در اين ضروريّات گفتگو رود . سلجوقيان تا مضمون اين نامه دانستند ، اسراييل را در رأس ده‌هزار سوار نزد سلطان فرستادند . محمود چون از اين سپاه آگه شد ، نامهء دومى نبشت و در آن به ياد اسراييل آورد كه اكنون نيازى به اين سپاه نيست ، و بايد كه تنها بيايد . اسراييل هم تنها با سيصد سوار نزد وى رفت : رشيد الدين ( 11 / 5 ، 5 ) و راوندى ( 148 ) . وقتى ارسلان به سمرقند درآمد ، در برابر سلطان محمود زمين بوسيد ، كه « او را اكرام تمام كرد و با خويشتن بر تخت نشاند و تقريب و ترحيب و پرسش نيكو كرد و در اثناى سخن گفت : ما را هروقت به هندوستان به غزو كافران لشكرى گران مىبايد ، بلاد خراسان معطل و مهمل مىماند . آرزو چنان است كه ميثاقى و استظهارى تمام باشد تا اگر از طرفى خصمى برخيزد و فتنه انگيزد كه به مددى محتاج شويم ، استعانت به خيل شما كنيم . » اسراييل در پاسخ گفت : « از جانب ما در بندگى تقصيرى نباشد . . . » و محمود گفت : « اگر حاجت افتد ، به چه نشان ما را مدد